تبليغاتX
آلاچیق
پنجشنبه ششم تیر 1387
دریغ ...

ای دریغ از عمر رفته ...

 نمیدونم چرا امشب یاد 3-2 سال پیش افتادم روزای رفتنش ، روزایی که باعث شدن بفهمم همه چی تو این دنیا کشکیه دوست داشتنا همش دروغه ...

 حالا دیگه مطمئنم که مرگ فاصله ی خیلی کمی باهام داره ، دارم همه ی سعیمو میکنم که دیگه دل نبندم پس بیخیالِ همه چــی میشم ...

+ نوشته شده در 2:18 قبل از ظهر توسط هانیه.
جمعه دهم خرداد 1387
سلام
"یک بار دیگه هم با کلی زحمت وبلاگتو از هک شدن نجات دادم و باز سازیش کردم،خواهش می کنم لطف کن از این به بعد بیشتر مراقبش باش و زود به زود آپدیتش کن. ممنونم M.B "

 بعد از چند ماه دوباره وبلاگم درست شد فکر نمیکردم دوباره بتونم اینجا بنویسم. فقط میتونم بگم مرسی محمد جان مثل همیشه لطف کردی...

+ نوشته شده در 7:40 بعد از ظهر توسط هانیه.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
یلدا بازم تنهائی ...

 یلداتون مبارک...

کاش بودی

کاش بودی ُ تو بغلت شبامو صبح میکردم

دلم واست یه ذره شده

کاش توهم دلت واسم تنگ میشد میبردیم پیش خودت

من که میدونم تو بیشتر از هر کسی دوستم داشتی

پس چرا حتی دیگه تو خوابمم نمی آی ؟

مامان بزرگم دارم تنهایی دیونه میشم

نذار تنها بمونم

 

+ نوشته شده در 8:45 بعد از ظهر توسط هانیه.
شنبه دهم آذر 1386
گریز

می گریزم،می گریزم اشک حسرت از چه ریزم؟

 برو برو که از دامت جستم

گشوده پر از بامت جستم

یاد از تو دگر نکنم،نکنم

سوی تو نظر نکنم ،نکنم

تو را رها کردم با دگران

 گذشتم از تو چون رهگذران

 رفتم تا از تو دگر بیگانه شوم

 بهر شمع دگر پروانه شوم

مهری دیگر با تو ندارم

در کوی تو پا نگذارم

 بگذر از من..که از تو گذشتم

از دل تا کی ناله برآرم؟

 نازک طبعی چو برگ گل بودم

 به دستت افتادم پرپر گشتم

 اشکی بودم درون بحر غم

 چو قطره باران گوهر گشتم

به حال خود بگذارم به دست غم مسپارم

 که بی تو تنها بروم

 برو، برو تا بروم

شاعر:معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در 8:42 بعد از ظهر توسط هانیه.
شنبه سی و یکم شهریور 1386
...

 

کاش حکمت کاراشو میفهمیدم ، کاش میشد جواب سئوالامو بده کاش...

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من

شاعر : هدیه


 

+ نوشته شده در 0:18 قبل از ظهر توسط هانیه.